انقلاب
به آينه برگرد
به تلاطم خيابان ها در اندام
كه مشت ها در دهان سرود مي خوانند
به زخمي كه سايه برداشته است بر ديوار
به شعاع انگشت ها كه خون مي پاشد از گلو بر كاغذ
به ميله ها كه استخوان ها را درنورديده اند
به شكستن سلول به سلول در درزها
به چشم ها كه ضرورت افتادن پلك هاست بر سياهي شب
به ميدان ها كه در گلو بريده بريده مي آيند
به دستي كه بر سرم مي كشم
و نفربرها از تن، شهيد مي گذرند
به گلويي كه حسين از سينه هايم بريد
به چشم در چشم كه از عبور ساري در كشاكش خرداد تير مي خورد
برگرد به رنجي كه از اندام بريده است
به خوني كه مي تپد در حنجره
و نبض تنها نبض فوران رگي ست
كه مين ها در قلب عمل مي كنند
به آينه برگرد
به تني كه از دست مي رود
به اندامي كه از رنج
به صورتي كه به هزار صورت بي چهره پاشيده است
به معاشقه لب ها به ساييدن بر ديوارها
كه مرگ از رگ گردن عصيان مي كند
وقتي كه خيابان را گلوله مي برد
دشت را نفربرها
ما رستگار شديم به تني كه از تجاوز استكان ها به لب هايمان
ما زخم خورديم بي آنكه لحظه اي حتي مرگ شكافته شود بر رگ هايمان
ما تپيديم در عرق هايي كه از سنگرها به دست هاي بريده مان كلمه مي كشيد
و خوابيديم در بستري از جنون و تب
به آواز برگرد
به سرودي كه دهان ها را بر ديوارها تيرباران كرده اند
به جوخه ها كه جنازه ها ايستاده مي ميرند
به ضرورت مردن براي برخاستن
به لحظه انهدام تانك ها در رگ ها
به جنگ تن به تن
كه تكثير چشمي ست كه از فاصله ميز با دست ها
به تظاهرات نشسته است
به كلماتي كه انقلاب مي كنند در تن
به نشئگي در نعره هايي كه زبان را از آخرين گلوله ها تهي مي كند
به سربازي كه جمجمه اش در جنگي تن به تن
به اندام پاشيده است
رد خون باش در گلو
رد بوسه اي
كه حرام مي شود بر تن
تانك ها از رگ هاي بريده عبور كرده اند
و مين ها در قلب عمل مي كنند
به ازدحام دردي كه از خون پاشيده است بر حنجره
كه دشت ها ضرورت عرياني كوه اند
از شانه ها به لب هايت
از قلب به رگ هايت
هنوز نفربرها عمل نكرده اند
و مين ها
در انگشت هايم
سارا بهرام زاده
مرداد 1395
جنگ زده...